اونا 24 نفر بودند.
تازه بعد از یه نفس راحت که بعد کنکور کشیده بودند قرار بود نتیجه ی کنکورشون رو ببینن.![]()
رفتن تا ببینن طوفان کنکور برگ سرنوشتشون رو کجا میبره.
و همشون این جمله رو دیدن:
مهندسی شهرسازی_ دانشگاه یزد.
هرکدوم یه حسی داشتن.
(نمونه ای از اون حس ها):
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بلاخره راهی دانشگاه شدن تا ببینن سرنوشت واسشون چی رقم زده.
بهشون گفتن باید جایی برن که اسمش مجتمع هنر بود.
چیزی رو که میدیدن حتی فکرش رو هم نکرده بودند.
کوچه های تنگ و باریک،دیوارهای بلند و خشتی و بادگیرهایی که تو آسمون خود نمایی میکردند.
رفتن تا رسیدن به خونه ای که بالاش یه تابلو بود و نوشته بود:
مجتمع هنر و معماری
و از این جا اونا درسشون.....ببخشید.... زندگیشون رو تو 2 تا خونه که اسم یکی مرتاض و اسم اون یکی رسولیان بود شروع کردند.
اینجوری شد که روز اول مهر سال 1385 داستان شهرسازی 85 شروع شد و هنوز هم ادامه داره.
والآن بعد از یه سال ما برو بچه های شهرسازی 85 اومدیم تا هم صدا با هم روزای بودنمون رو فریاد کنیم و این وبلاگ خاطره ای باشه از روزای با هم بودنمون.
راستی به من گفتن از همین اول بگم:
_ این وبلاگ یه وبلاگ علمی، فرهنگی ، هنری.... و خیلی چیزای دیگس.
.
.
.
.
واین بود آغاز یه دوره ی جدید از عمر شهرسازی 85
نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 توسط همکلاسی | لينك ثابت |

